همسر جونم
همسر مهربونم سلام
سه سال پیش بابایی 18 تیر ماه صبح زود زنگ زد گفت خانم .... بیاید بیرون من با شما کار دارم
رادوین کوچولو پیش خودم گفتم یعنی چی کار داره
خلاصه اماده شدم و بابا احسان اومد دنبالم رفتیم جاده الموت من دیدم بابای دنبال تک درخت میگرده رفتیم جلوتر نزدیک رجایی دشت شدیم بالاخره بابایی یه تک درخت پیدا کرد رفتیم نشستیم بابایی میوه و اورده بود
دیدم بابایی استرس گرفته
همون جا فهمیدم قضیه چی هست 2 تامون هم با هم رودروایسی داشتیم و خجالت میکشیدیم
بابایی هی مقدمه چینی کرد و بالاخره گفت و ............
من تو دلم از خنده قش کرده بودم ولی به روی خودم نیاوردم
رادوین هر وقت بزرگ شدی این نوشته رو خوندی نگی چه مامانی داشتمااااااااااااااا
اخه لهن صحبتش خیلی با مزه بود
از استرس پیشونیش عرق کرده بود.هر سال ما 18 تیر میریم الموت همون جا عکس میگیریم و میخندیم امسال هم قراره این هفته بریم عکس بگیریم تو پستهای قبای سال گذشته عکس رو گذاشتم .
خلاصه اومدم خونه به مامان و بابا گفتم و قرار شد که 22 بیاین نشون بزارن یعنی همچین روزی 3 سال پیش بابایی من رو گذاشت ارایشگاه بعد اومد دنبالم و رفتیم گل فروشی 2 تا شاخه گل خریدم برای تزئین میوه ها . روز پر استرسی بود باورم نمیشد . شب بابایی و مادر شوهری و پدر شوهری اومدن خونمون عمه جونت رفته بود اروپا نتونست بیاد و ما 1 ماه منتظر عمه جون موندیم تا 21 مرداد وقتی عمه جون اومد عقد کردیم
این روز برای من خیلی مهم هست و کلی خاطرهای خوبی و خاطرهایی که پر از سوژه های خنده دار . احسان عزیزم دوستت دارم
آه... ای فرشته ی زیبایِ من
تو که می دانی عاشق ترین قلب دنیا
در سینه ی کدام شاعر می تپد؟!
نگران هیچ چیز نباش!
«سرنوشت حریف عشق نیست»
آخر چه کسی این افسانه را باور می کند !
که فقط با یک بوسه ی ساده
تو زمینی شده ای
و من...
بال در آورده ام؟!
حالا از دیروز بگم که با وجود اینکه من غر میزدم بمونیم خونه نریم ولی خوش گذشت و رادوین جونم کلی بازی کرد و یه لحظه هم برای رضای خدا ننشست.

رادوین جونم عاشق این تن پوشش هست




طبیعت زیبای الولک


همسر جونم
